زندگی اصولا چیز مزخرفی است.
این حرف پیرمردی ۷۰ ساله یا جوانی در شرف خودکشی یا انسانی معلول و یا مادری داغ دیده نیست.
صد البته حرف فروید و افلاطون و بودا و جان هگلین هم نیست.
حرف انسانی است معمولی که هیچ ویژگی خاصی به لحاظ فیزیکی و به لحاظ سطح سواد عمومی نسبت به بقیه ندارد.
جمله ی فوق حاصل دست رنج چندین و چند ساله من باب رسیدن به اهدافی هر چند کوچکتر از یک هدف و یک آرزو به حساب می آید.
معمولا انسان در چنین وضعیتی نه تنها از شرایط حاکم،بلکه از خودش هم بیزار می شود.علی الخصوص زمانی که بی کفایتی های شخصی با تقدیر کج مدار و شرایط ناموزون دست در دست هم می دهند تا تو را در زندگی خودت هویج جلوه دهند.
این هویج بودن به مرور زمان آدم را حتی از تخیل اهداف نه چندان بزرگش هم دور می کند.و انسانی که هدف و آرزویی ندارد از هویج هم هویج تر است.
کم کم که جلو می روی می بینی قدم جای قدم هویج های انسان نمای دیگر گذاشتی و خودت هم در زندگی خودت دیگر نقشی نداری(در تغییر و تحول وضع کشور و جامعه که بماند!).
از این مرحله به بعد اصولا شب و روز و این تغییرات شمسی قمری خیلی برای انسان متمایز نمی نماید.گویا که همه چیز متوقف شده و گذران ساکن شده است.
البته مراحلی که ذکر شد برای این کمینه هنوز به وقوع نپیوسته و بنده تازه دارم با هویج شدنم کلانجار می روم.

درآمد
برای اولین بار امروز احساس کردم باید برای خودم گرامی داشت بگیرم.علیرغم تمام چیز هایی که در بالا ذکر کردم.
البته اتفاق پیچیده ای هم امروز نیفتاد.بعد از مدت ها با رفیق شفیقمون تصمیم گرفتیم برای برگشت از وادی ضلالت(بخونید دانشگاه)از اتوبوس استفاده کنیم!
در یک جمع کاملا فرهیخته ی دانشجویی نشسته بودیم که به علت کثرت فرهیختگان جای نشستن به چند نفر نرسید.
دانشجویان محترم ناچار شدند وسط اتوبوس وایسند و خوشبختانه دست بر قضا دز فضایی نزدیک به ما سکنی گزیدند.
شاید باورتون نشه که محتویات این اتوبوس فرق چندانی با محتویات اتوبوس های مخصوص بازی استقلال پرسپولیس نداشت.
آدم هایی که از گوشه و کنار کشور با هر اندازه سواد و شعور و یدک کشیدن یک شخصیت دبیرستانی که حالا فضای بازتری برای خودنمایی و ابراز خلاقیت پیدا کرده دور هم جمع میشن،هر کجا که باشن اون جا رو به گند می کشند.
هنوز بیشتر از چند ماه از کشت و کشتار مردم ایران نگذشته.
هنوز که هنوزه از آسفالت زمین بوی خون میاد.
هنوز که هنوزه یک سری درگیر مراسم سوم و هفتم و چهلم بچه هاشونن.
اون وقت حرف دانشجوی همین مملکت توی اتوبوس اینه که:((آقای راننده بابا چراغو خاموش کن.
خانم میشه جزوتو بدی دستم!
داره پا میده جون مادرم...))
و هزار و یک کوفت دیگه.
باید برای داشتن چنین جوانانی سالیان سال عزای عمومی اعلام کرد.
از اون انتخابات کذایی تا الان هزار نفر کشته شدند.
هزار نفر توی زندان هستند و اصلا معلوم نیست چی بهشون میگذره.
هزار نفر دارن واسه فردای مملکتشون جز جز میزنن.
بعد حرف دانشجوی مملکت هنوز که هنوزه این چرت و پرتاست.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.انگار نه انگار که باید انسانیتی هم در کار باشه.باید تفکری هم در کار باشه.باید شعوری هم در کار باشه.
نمی دونید تحمل چنین آدم هایی چقدر عذاب آوره.اونم وقتی که مجبور باشی واسه گرفتن یک مدرک مزخرف چند سال آزگار باهاشون همنشین باشی.
و تازه وقتی که از وادی ضلالت خارج میشی می بینی که کل کشور دست اوناست و تو و هم کیشانت اقلیتی بیش نیستید.
در همین اثنا بود که فکر کردم جا داره برای همینی که هستم از خودم تشکر کنم.
گرچه می دونم جزو این قشر از آدم ها نبودن اصلا افتخار نیست و انسان بودن وظیفه ی اول هر آدمی به حساب میاد.چون به قول مسعود آدم که آدم به دنیا میاد.اگر آدم بمونه و بمیره هم عملا کاری تو زندگیش انجام نداده.
ولی با تمام این اوصاف فکر می کنم برای اینکه سر و ته یک کرباس نباشم تا همین جای زندگیم خیلی زحمت کشیدم.ممکنه تا حالا هیچ خروجی مثبتی از اون همه فکر و کتاب وبدبختی هایی که کشیدم دریافت نکرده باشم،ولی هنوز که هنوزه دغدغه ی آدم موندنم رو دارم.
همین.
امروز صبح حوالی ساعت ۱۰ صبح بود که در حال برگشت از مسافرتی نه چندان مفرح و خانوادگی،بعد از شنیدن انواع و اقسام آهنگ های ضد و نقیض،بر حسب حس و حال و اندک ذوق باقی مانده ی موسیقیایی،به بیداد همایون رسیدم.
به طور حتم این بیداد شنیدن با بیداد شنیدن های قبلی تفاوتی نداشت.
ولی در همین لحظه خبری تلخ تفاوت این بیداد با بیداد های دیگه رو آشکار کرد:
پرویز مشکاتیان،استاد سنتور ایران صبح امروز به علت ایست قلبی در سن ۵۴ سالگی درگذشت.

شاید همون لحظه ای که بیداد رو زمزمه می کردم.
شاید زودتر،شاید دیرتر.
و به همین راحتی حوادث زندگی دنیوی انسان رو به سخره می گیرد.
شاید هیچ کس در این آشفتگی های سیاسی به فکر پرویز مشکاتیان نبود.هیچ کس حتی تخیل نمی کرد که چنین اتفاقی،آرشیو بدبختی ها و فراق های امسال رو تکمیل کنه.
هیچ کس فکر نمی کرد که از ((این)) بدتر هم می شود.
ولی شد.
یک درک نصفه و نیمه از شواهد امر،با زبون بی زبونی میگه که پرویز مشکاتیان دیگه تحمل پاییز در پاییز رو نداشت.

حوادثی که در پیش چشمان ما رخ داد،بر سر پرویز مشکاتیان هم چون آوار خراب شد.
روزی روزگاری برای همین انقلاب و برای همین دولت،نواخت و نوشت و درس داد.
چندین سال با امید به بهبود شرایط،شب و روز کار کرد و ۴ ۵ ساعت در روز خوابید.
در دورانی که موسیقی به گل نشسته بود،با مفاخر دیگر مرکز حفظ و اشاعه ی موسیقی رو تشکیل داد.
زمانی که دلش از شرایط زمان خودش گرفت،((بیداد))رو سر داد.
با ((نوا و مرکب خوانی)) شب و روز خیلی از انسان های سه نسل رو به هم گره زد.
و کسی بود،بیش از یک نفر.
تمام این زندگی ها و ساختن ها و نواختن ها در دورانی رکود یافت و دفن شد.
دورانی که بر ما سخت گذشت و میگذره،بر او و هم کیشانش فرسایش وار سپری شد.

و در حالی رفت،که کاش نمی رفت.
کاش حداقل دوران رونق نصفه و نیمه رو هم می دید.
ولی به همین سادگی و تلخی رفت.
اسمش در کنار روح الله خالقی و درویش خان و میرزاعبدالله و علی تجویدی و علی اکبر شیدا و... قرار گرفت و جسمش دوشادوش هزار سال رفتگان با خاک در آمیخت.
و از امروز دیگر مشکاتیان نیست.
دیگر نوا و مرکب خوانی نوایی است از یک خاطره.
دیگر نوای سنتورش نغمه ی انسانی است تازه رفته.
و برای انسان هایی مثل من،فقط حسرت استفاده از محضر استاد باقی می ماند و بس.
پرویز مشکاتیان آخرین وداع گفته ی این سرزمین نخواهد بود و باید هر آن منتظر چنین اخباری باشیم.
فقط از ته دل آه می کشم،شاید به رسم قصه های کهن ایران زمین،این آه دامن قاتلان هنر و دیکتاتور های بی هنر رو بگیره.

((بر زمین بی زمانی ناکجا آبادی ام
شهروند روستای هر چه بادا بادیم
چشم های مهربانی از نظر دورم ندار
ای بغل آیین تان ، آغوش ها بگشاییم
سنگ بودم مردگی میرفت تا خاکم کند
با دم گلسنگی ات، دنیای دیگر دادیم
پیش آتش بازی چشمت، زمستان قصه ای است
از تو می گویند پیرانه شب آبادیم...))

از تو می گویند پیران شب آبادیم.
البته باید مرده باشد.
از قدرت نمایی خداوند و چیرگی قضا بر قدر این مهم هنوز رخ نداده است.
او هنوز نمرده است.
همچنان در مقابل سیل عظیمی از حوادث اجتماعی،سیاسی،هنری،خانوادگی،روحی،جسمی،هسته ای و غیره پا برجا تنفس می کند.
او همچنان نمرده است.
روزگار کج مدار تر از گذشته در حال رفت و آمد است و او به روال روزهای حیف و میل شده ی گذشته،همچنان پایبند است به تمامی عهد های بسته نشده،
و صد البته که هنوز نمرده است.
او همچنان خودش نیست.
او همچنان در کش و قوس های درونی خیش غرق است.
او همچنان مزخرف است.
ولی هنوز نمرده است.
شاید در یکی از همین روزهای پیشین و پسین سر مبارک زمین نهاده،ترک دوست کرده،بسمل شود.
ولی لازم به ذکر هست که او هنوز نمرده است.
![]()
او فردا خواهد مرد.شاید هم پس فردا.نمی دانم.
ولی مهم این است که هنوز نمرده است.
شاید برای بار صدم.
شاید برای بار هزارم.
اصولا گم شدن همیشه هم بد نیست.در مواقعی باید گم شد و پیدا شد.
اگه اون گم شدن نباشه،پیدا شدنی هم نیست.
ولی امان از روزی که گم شی و پیدا نشی و کسی هم نیاد دنبالت.
خیلی روز بدیه.
اون وقته که به جایی می رسی که جای تو نیست و محیط جدید فرمان های نافرجام برات صادر می کنه و این لحظه است که تو مسخ خواهی شد.
بال های جدیدت از پشتت جوانه می زنند.
دست و پاهایت خار دار می شوند.
و اینک دیگر نمی دانی چیستی،
فقط می دانی که این نیستی!



